میر داود موسوی

مزاج
نویسنده : میرداود موسوی - ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱

سیدجواد علوی درباره مضرات بیش از حد آب خوردن اظهار داشت:

در حلیه المتقین، صفحه ۷۹ روایتی از امام صادق(ع) نقل شده است:

«آب بسیار مخور، که هر دردی را به‌سوی تو می‌کشاند و تا تاب درد داری، دوا مخور».

این کارشناس طب سنتی ادامه داد: معده خراب در پی آب خوردن‌های نابه‌جا یا حمام بلافاصله بعد از صرف غذا، از عوامل مهم در به وجود آمدن دگرگونی مزاجی است زیرا معده خراب توان نضج (پختگی) مواد را نداشته و مواد هضم‌نشده را در خون سرگردان کرده و منجر به بیماری ( به‌قول طب رایج چربی، قند و…) می‌شود.

علوی افزود: برای درمان بیماری‌ها اول رفع یبوست و بعد ایجاد تعادل مزاجی باید صورت گیرد. هر ماده غذایی، دارای مزاج و ترکیبی خاص است که با تجزیه آن خواص اولیه و حتی مزاج خود را از دست می‌دهد و با ترکیب کردن اجزای مواد گوناگون، ماده‌ای بدون مزاج به وجود می‌آید، که برای بدن تعریف نشده است و در هضم آن دچار اختلال می‌شود.

وی بیان داشت: در این صورت جزئی از آن ماده را دفع و قسمتی دیگر را در بدن ذخیره می‌کند و بعدها به‌شکل جوش، زگیل، دمل، کیست، تومورهای خوش‌خیم و حتی بدخیم در بدن سبز می‌شود.

این کارشناس طب سنتی اضافه کرد: در نتیجه باید از اقلام کارخانه‌ای مانند آب‌میوه‌ها، شیرهای پاستوریزه، شکر سفید، نمک یددار و … پرهیز شود و بیشتر از اصل ماده غذایی که به طبیعت نزدیک‌تر است، مثل پرتقال، شیر محلی، شکر قهوه‌ای، نمک دریا، دمنوش‌های گیاهی و… استفاده شود.

 

 

منبع: تسنیم


comment نظرات ()
مذاکره عاشورا
نویسنده : میرداود موسوی - ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٩

 

امام حسین(ع)، عمر بن سعد را برای مذاکره می طلبد



شیخ مفید (ره) در ارشاد می نویسد: چون امام حسین (ع) رسیدن لشکرها را به کمک عمر بن سعد لعنه الله به نینوی دید و یاری دادن ایشان را برای جنگیدن با خود مشاهده کرد کسی را نزد عمر بن سعد فرستاد که من می خواهم تو را دیدار کنم. پس شبانه یکدیگر را دیدار کردند و در پنهانی زمانی دراز با هم گفتگو کردند. سپس عمر بن سعد به جای خویش بازگشت و نامه ای به عبیدالله بن زیاد نوشت. به این مضمون:

اما بعد همانا خداوند آتش را خاموش ساخت و پریشانی را برطرف نمود؛ کار این امت را اصلاح کرد، و حسین با من پیمان بست که از همانجا که آمده به همانجا بازگردد یا با یکی از سرحدات رود و مانند یک تن از مسلمانان باشد (و کاری به کار کسی نداشته باشد) در هر چه به سود مسلمانان است شریک آنان و در زیان آنان نیز همانند ایشان باشد، یا به نزد یزید برود و دست در دست او گذارد و هر چه خود دانند انجام دهند، و در این پیمان خشنودی تو و اصلاح کار امت است... [1] .


اما چنانچه می دانیم و از سخنان حضرت سیدالشهداء (ع) که در خلال روایات و شرح حال آن بزرگوار پیش از این گذشت روشن است که آن جناب هرگز حاضر نبود به نزد یزید رفته و دست بیعت در دست او گذارد.

طبری و دیگران از عقبة بن سمعان حدیث کرده که گوید: «من از مدینه تا به مکه، و از مکه تا عراق تا آن گاه که حسین (ع) شهید شد همه جا با او بودم، و تمام سخنان او را در تمام این راه شنیدم و هیچ گاه چنین سخنی نفرمود که من حاضرم دست خود را در دست یزید بگذارم». بنابراین عمر بن سعد این جمله ی آخر را از پیش خود در نامه افزوده است برای اینکه شاید بتواند به وسیله ای کار را به همین جا فیصله دهد و از زد و خورد و کشتن آن حضرت به این وسیله جلوگیری کند چون همانگونه که پیش از این نیز گذشت جنگ با آن جناب را خوش نداشت، و می خواست به هر صورت که شده نگذارد کار به جنگ و خونریزی بکشد، و این مطلبی است که عموم اهل تاریخ گفته اند.

و در این روایت همان گونه که خواندید از متن مذاکره ای که میان آن حضرت و عمر سعد گذشته اثری نیست، و در تاریخ طبری و ابن اثیر آمده است که آن دو، ساعتی طولانی مذاکره کردند و کسی ندانست چه گفتند، ولی پس از آن مردم چیزها گفتند و هر کس سخنان آنها را به نحوی تفسیر کرد. [2] .

در مقتل مقرم آمده است که امام (ع) عمرو بن قرظه انصاری را به نزد عمر بن سعد فرستاد و از او خواست تا در شب دیداری با هم داشته باشند. چون شب شد هر کدام با بیست سوار به نزد یکدیگر رفتند و امام (ع) دستور داد اصحاب او دورتر شوند و با عمرو بن قرظه و برادرش عباس و فرزندش علی اکبر بماند و عمر سعد نیز گفت که اصحاب او نیز دور شوند و با پسرش حفص و غلامی بماند. پس حسین (ع) با او گفت:
«وای بر تو ای ابن سعد آیا نمی ترسی از خدایی که بازگشت تو به او است؟ آیا با من جنگ خواهی کرد. من پسر آن کسی هستم که می دانی.... با من باش که رضای خدا در این است.»
 
 
      عمر سعد گفت: «می ترسم خانه ی من ویران شود.» حسین (ع) فرمود: «من آن را برای تو بنا می کنم!»
عمر سعد گفت: از آن می ترسم که ضیعت من بستانند؟
حسین (ع) فرمود: «من بهتر از آن از مال خود در حجاز در عوض به تو می دهم.» گفت: «بر عیال خود می ترسم؟»
حضرت (ع) چیزی نگفت و بازگشت و گفت:
 
 
 
       «خدای کسی را برانگیزد که به زودی تو را در رختخوابت ذبح کند و روز رستاخیز تو را نیامرزدو من امیدوارم از گندم عراقنخوری مگر اندک.» و ابن سعد نیز به طنز گفت: «جو کفایت است.»

و ابن اثیر در کامل التواریخ نوشته است این دیدار و مذاکره میان آن حضرت و عمر بن سعد سه یا چهار بار تکرار شد، و آن گاه عمر بن سعد آن نامه را برای عبیدالله نوشت. [3] .

به هر صورت شیخ مفید (ره) دنباله ی ماجرا را این گونه نقل کرده که چون عبیدالله آن نامه را خواند گفت: «این نامه ی خیرخواهی دلسوز بر مردم است.» (و در صدد بود این پیشنهاد را بپذیرد.) شمر بن ذی الجوشن - لعنه الله - که در مجلس بود برخاست و گفت: «آیا این سخن را از حسین می پذیری اکنون که به سرزمین تو آمده و پهلوی تو است؟ به خدا اگر از این سرزمین برود و دست در دست تو نگذارد نیرومندتر گردد و تو ناتوانتر خواهی شد، پس این پیشنهادهای او را نپذیر زیرا این کار نشانه ی سستی است، ولی از او بپذیر که خود و پیروانش به حکم تو گردن نهند آن گاه اگر تو آنان را کیفر کنی تو بدان سزاوارتر خواهی بود، و اگر از ایشان درگذری و عفو کنی به دست تو است!»
ابن زیاد گفت: «خوب پیشنهاد کردی و تدبیر همین است که تو گفتی. این نامه را که می نویسیم به نزد عمر بن سعد ببر که باید بر حسین و پیروانش پیشنهاد کند که تن به حکم بدهند، پس اگر بدان تن دادند آنان را زنده به نزد من فرستد، و اگر سر باز زدند باید با ایشان بجنگد. اگر عمر بن سعد این کار را انجام دهد تو فرمانبردار او باش و از دستورش پیروی کن، و اگر جنگ را نپذیرفت تو امیر و فرمانده لشکر باش و گردن عمر بن سعد را بزن و سر او را برای من بفرست.»

و نامه ای به عمر بن سعد نوشت که من تو را به نزد حسین نفرستاده ام که خود را از جنگ با او بازداری و با او به مسامحه رفتار کنی، و برای آن نفرستادم که آرزوی سلامت و زندگی برای او داشته باشی، یا عذری برای او بتراشی و درباره ی او پیش من وساطت کنی. بنگر ببین اگر حسین و همراهانش به آنچه من درباره ی ایشان حکم کنم تن دهند و تسلیم آن گردند ایشان را به نزد من بفرست،
و اگر نپذیرند بر آنان هجوم آور تا ایشان را بکشی و مثله کنی و چون سزاوار آن هستند و چون حسین(ع) کشته شد اسب بر سینه و پشت او بتازان زیرا که او سرکش و ستمکار است، و نپندارم که این کار پس از مردن زیانی رساند ولی چون من با خود گفته ام که اگر او را کشتم چنین کاری با او بکنم، پس اگر تو به این دستور رفتار کردی پاداش مردی فرمانبردار و پیرو به تو دهیم، و اگر آن را نپذیری دست از کار ما و لشکر ما بکش و لشکر را با شمر واگذار زیرا ما او را امیر بر کار خود کردیم. والسلام.

پس شمر بن ذی الجوشن نامه ی عبیدالله را برای عمر بن سعد آورد، و چون عمر بن سعد نامه را خواند به او گفت:
«چیست تو را وای به حال تو، خدا آواره ات کند و زشت گرداند آنچه را برای من آورده ای، به خدا من گمان دارم که تو از او جلوگیری کرده ای از اینکه پیشنهادی که من برایش نوشته بودم نپذیرد و کاری را که ما امید اصلاح آن را داشتیم بر ما تباه ساختی، به خدا حسین تسلیم کسی نشود جان پدرش علی (ع) در سینه ی اوست و او کسی نیست که تن به خواری دهد!؟»
شمر گفت: «اکنون بگو چه خواهی کرد یا فرمان امیر را انجام می دهی و با دشمنش می جنگی یا به کناری برو و لشکر را به من واگذار؟»

عمر بن سعد گفت: «نه چنین نکنم و امارت لشکر را به تو وانگذارم و خود انجام دهم، و تو امیر بر پیادگان باش.»

عمر بن سعد جمعه نهم محرم برای جنگ به سوی حسین (ع) برخاست؛ و سپس شمر در برابر سپاه حسین (ع) ایستاد و گفت: «فرزندان خواهر ما کجایند؟»

(مقصودش چهار پسر ام البنین برادران حضرت سیدالشهداء بود که چون مادرشان ام البنین از قبیله ی بنی کلاب بود و شمر نیز از آن قبیله بود از این رو آنان را خواهرزاده خطاب کرد.»

اباالفضل العباس، و جعفر، و عبدالله، و عثمان فرزندان علی بن ابی طالب (ع) بیرون آمدند و گفتند: «چه می خواهی؟»
گفت: «شما ای خواهرزادگان در امانید،»
آن جوانمردان به او گفتند: «خدا تو را و امانی را که برای ما آورده ای لعنت کند، آیا به ما امان می دهی و فرزند رسول خدا (ص) امان ندارد؟»

سپس عمر بن سعد فریاد زد: «ای لشکر خدا سوار شوید، و به بهشت مژده گیرید!»

پس لشکر سوار شده و هنگام غروب به نزد حسین (ع) و یارانش یورش بردند. در آن هنگام حسین (ع) جلوی خیمه ی خود نشسته بود و بر شمشیر خود تکیه زده بود و سر بر زانو نهاده بود و به خواب رفته بود. خواهرش صدای خروش لشکر را شنید، به نزدیک برادر آمد و گفت: «برادر آیا این هیاهو و صدای خروش را نمی شنوی که نزدیک شده؟»

حسین (ع) سر برداشت و فرمود: «همانا من رسول خدا (ص) را اکنون در خواب دیدم که به من فرمود تو به نزد ما خواهی آمد،» خواهرش (که این حرف را شنید) مشت بهصورت زد و فریاد کرد: «وای بر من!»

حسین (ع) به او فرمود: «خواهرم وای بر تو نیست، آرام و خموش باش خدایت رحمت کند،»
پس عباس پیش آمد و عرض کرد: «برادرجان لشکر به نزد تو آمد.»حضرت برخاست و به عباس فرمود: «برادرم تو به جای من سوار شو (یا فرمود: جانم به قربانت سوار شو) و به نزد اینان برو و به ایشان بگو شما را چه شده و چه می خواهید، و سبب آمدن ایشان را پرسش کن؟»

عباس (ع) با گروهی حدود بیست نفر سوار که میان ایشان زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر هم بودند، به نزد آن لشکر آمدند. و عباس به آنان فرمود: «چه می خواهید و چه اراده دارید؟» گفتند: «دستور از امیر رسیده که به شما پیشنهاد کنیم به حکم او تن داده و تسلیم شوید یا با شما جنگ کنیم؟»
حضرت فرمود: «پس شتاب نکنید تا به نزد ابی عبدالله بروم و سخن شما را به عرض آن حضرت برسانم،» آنان باز ایستادند و گفتند: «برو و این پیغام را به او برسان و هر پاسخی داد نیز به اطلاع ما برسان»
پس عباس به تنهایی به نزد حسین (ع) بازگشت تا جریان را به عرض آن حضرت برساند. همراهان او (یعنی زهیر و حبیب و دیگران) در جلوی لشکر ایستادند و با آن مردم سخن می گفتند و آنان را موعظه و اندرز می دادند و از جنگ با حسین (ع) بازشان می داشتند. عباس به نزد امام حسین (ع) آمد و سخن لشکر را با آن حضرت گفت.
حضرت فرمود: «به نزد ایشان بازگرد و اگر می توانی تا فردا از ایشان مهلت بگیر و امشب ایشان را از ما بازگردان شاید ما امشب برای پروردگار خود نماز خوانده دعا کنیم و از او آمرزش خواهی نماییم زیرا خدا خود می داند که من نماز و تلاوت کتابش قرآن و دعای بسیار و استغفار را دوست دارم.»
پس عباس به نزد آن لشکر آمد و با فرستاده عمر بن سعد بازگشت و آن فرستاده گفت: «ما امشب تا فردا به شما مهلت می دهیم، پس اگر تسلیم شدید شما را به نزد امیر عبیدالله بن زیاد خواهیم برد، وگرنه دست از شما برنداریم.» این پیغام را رسانید و بازگشت.

 

پاورقی

 

[1] ارشاد مفید (مترجم ج 2، ص 89). 

[2] کامل التواریخ، ابن‏اثیر، ج 4، ص 54. 

[3] کامل التواریخ، ج 4، ص 55.

comment نظرات ()
علت آفرینش انسان
نویسنده : میرداود موسوی - ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱

شخصی سوال کرد:

یابن رسول الله! پروردگار برای چه مارا خلق کرده است؟

برای اینکه به واسطه ی تخلق عملی پرواز کنید و از ملائکه بالاتر روید که ملائکه خدمت گذار شما شوند،

 حضرت فرمودند: "الملائکه خدام شیعتنا"  یعنی ملائکه خدمتگذار شیعیان ما هستند.

  در این میان، می‌توان گفت رسیدن به مقام عبودیت بالاترین هدف آفرینش است، چرا که مراد از بندگی رسیدن به اوج کمال و قله ی سعادت بشری است و انسان کامل کسی است که به جوار و آستان قرب الهی راه یافته و در نتیجه، از رحمت بی‌پایان او بهره‌مند شده است، به این ترتیب انسان به مراتب بالاتری از ملائکه می رود؛ این بهره‌مندی از رحمت الهی، نتیجه عبودیت و رسیدن به مرتبه کمال انسانی است. بنابراین، هدف اصلی از آفرینش انسان عبودیت است.


comment نظرات ()
← صفحه بعد